<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رویاهای یک سیاهپوش</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/</link>
<description>در رویای ما انسانها جایی ندارند...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 30 Oct 2009 20:07:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تولدم مبارک</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-378.aspx</link>
<description>11آبان سالروز تولد من است و من در سال 1365 در چنین روزی متولد شدم،روحم شاد یادم گرامی!!!
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمیدانم امسال کسی تولدم را تبریک میگوید؟کسی بیاد من خواهد افتاد؟دوستان قدیمی بمن زنگ خواهند زد و یا اصلا یادشان خواهد افتاد که 11آبان چه روزی است؟نمیدانم...بهرحال من مانند کودکی بی صبرانه منتظر تولدم هستم...روزی که دوستش دارم و از طرفی غمگینم میکند...که ای کاش هرگز متولد نشده بودم&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 20:07:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=378</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-378.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اقدامات جدید</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-377.aspx</link>
<description>ما آمدیم دیدیم یک سایتی است اینجوری که پول میدهد به ازای هر کلیک،ما میخواهیم ثروتمند شده یک عدد لودر بخریم حالش را ببریم،از بازدید کنندگان تقاضا داریم همینجوری دور هم باشیم روی این عکس این خواهرمان که بسیار مبتذل می باشد کلیک کنید و به هیچ کجا هم نمیرسید خدایی ولی یک پولی بما میرسد بخوریم شام شب و نان شب لازم نباشیم اینجوری!!!
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بدین سان ما به دنیای اینجور کارها وارد شدیم و چون پول نداریم مجبور شدیم،بدین سان از بازدید کنندگان عذرخواهی کرده تقاضا داریم رویش کلیک کنید،مرسی و خرده ای!!!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 11:58:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=377</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-377.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اول</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-376.aspx</link>
<description>(قرار شد این وبلاگ تغییر کاربری دهد،تصمیم گرفتم فعلا یک چیزی بشود تو مایه های دفتر خاطرات روزانه!!!)
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیروز یکی از آن روزهای اهریمنی و تاریک و بد برای من بود،اتفاق خاصی رخ نداد،کسی چیزی نگفت منهم به کسی چیزی نگفتم فقط یکدفعه یاد خاطرات گذشته ام افتادم،دوستی ها و دشمنی ها،دوستانی که خاطراتی شیرین از آنها در ذهنم باقیمانده و دشمنانی که خاطرات تلخشان را نمیتوانم فراموش کنم،بیاد روابطی افتادم که داشتم،بین خودم،هانی،دیگران و اتفاقاتی که برایم افتاد،طی 4سالی که در چالوس بودم،بیاد اشتباهاتم افتادم و دلم سوخت برای اینکه اینقدر تنها بودم که کسی بمن نگفت باید چکار کنم و چکار نکنم،بیاد آوردم که خیلی از تصمیماتی که الان مهم و در گذشته برایم بی اهمیت بود را یک شبه گرفتم و بعدا هم کسی کارم را نکوهش نکرد،کسی اهمیتی نداد و باعث شد اشتباهات زیادی انجام بدهم که منجر شد الان اعصابم بواسطه برخی از آنها خرد باشد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیاد دوستان تازه ای افتادم که بنابر دلایلی به سمتم آمده بودند و وقتی کارشان تمام شد رفتند پی کار و زندگی خودشان...دلم شکست از حادثه ای که اخیرا برایم رخ داده و دوباره بیادش افتادم و گریه کردم،آنهم سر کار!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نتیجه اینکه رئیسم فکر کرد خل شدم و گفت بروم خانه استراحت کنم ولی من نرفتم چون آنوقت باید یک جلسه محاکمه بسیار شدید را به ریاست مادرم تحمل میکردم!!!&lt;br /&gt;امروز بهترم...امیدوارم همینجوری بمانم!!!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 09:39:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=376</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-376.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قالب وبلاگ جدیدم مبارک</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-375.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز طی یک عمل خسته قالب وبلاگم را عوض کردم و همچنین نام وبلاگم را نیز به همین صورت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگر از وبلاگ قبلی خسته شده بودم و فکر کردم اینطوری میتوانم موضوع وبلاگ را هم تغییر بدهم،البته میتوانستم وبلاگ جدیدی هم درست کنم ولی نه تنها وقت و نه حوصله انجام چنین کاری را نداشتم بعدهم اگر اینکار را میکردم خیلی از بازدیدکنندگانم را از دست میدادم چون کسی معمولا حوصله پیدا کردن وبلاگ جدید را ندارد!!!&lt;BR&gt;خلاصه امیدوارم از این به بعد هم همراهم باشید!!!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 08:30:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=375</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-375.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیاهپوش شاغل</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-374.aspx</link>
<description>شاغل بودن بسیار سخت است،انسان آدمی دستش در جیب خودش باشد از آنهم سخت تر است و اینکه انسان آدمی با ماهی 300تومان زندگی کند غیرممکن!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما روزها ساعت 9سرکار میرویم و ساعت6 بصورت افقی به خانه بازمیگردیم،اخر ماه مقداری حقوق که میگیریم بدست مادر گرامی میسپاریم که برایمان اندوخته سکه بخرد و اندکی که باقی می ماند در عرض جیک ثانیه نابود میشود و یا خورده میشود و یا یک بلایی به سرش میاید که خودمان هم نمیدانیم،کار خاصی نمیکنیم،مثلا میرویم بازار قدم میزنیم...خود بخود تمام میشود!!!&lt;br /&gt;میزان کار ما اندکی رو به فراوانی است،ما را اینجا آچار فرانسه نامگذاری کرده اند،ما با یک دست تلفن جواب میدهیم،با دست دیگر امکان سنجی پر میکنیم و حواسمان به اکانتیگ و پوتی و هزار درد و مرض دیگر را کنترل میکنیم و همزمان مشترک هم که میاید باید به چرندیاتی که در مورد فیلتر بودن facebook میزند گوش بدهیم و لبخند بزنیم و حرفی نزنیم...خداوندا به تمام user های ما عقلی سالم عطا بفرما الهی آمین!!!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 14:54:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=374</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-374.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نبودیم،دوست نداشتیم نبودیم،کار داشتیم!!!</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-373.aspx</link>
<description>زندگی خرج دارد،انسان آدمی 4سال درس میخواند و بعد میاید با حقوقی اندک به کار مشغول میشود و یک احساسی مانند بیخود کردی درس خواندی به انسان آدمی دست میدهد،احساس خوبی نیست که اینقدر درس آدم بخواند کچلی بگیرد از شدت درس خواندن و بعد بیاید یکجا کار کند که مدرکش بدرد لای جرز دیوار هم نخورد!!!&lt;br /&gt;اوضاع همچنان قاراشمیش است،ما با سرعت در حد خدای متعال در اینترنت در جریان اخبار هستیم بصورت دقیقه ای و فیلم میبینیم در حد تیم ملی با این سرعت...و کار میکنیم مانند...حتما مانند دایناسور!!!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 09:23:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=373</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-373.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادش بخیر...</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-372.aspx</link>
<description>یادش بخیر،دوران دانشجویی چه دورانی بود...دیروز تولد یگانه دکتر کریمی عالم بشریت بود و بهمین مناسبت ما به وی زنگ زدیم و صحبت کردیم و تبریک گفتیم و آمار گرفتیم و خیلی خاطرات شیرینی مثل در باران ماندن و عملیات ایران را مرور کردیم و همچنین در مورد دکل و اینجور چیزها نیز صحبتهایی به میان آمد!!!&lt;br /&gt;در دوران دانشجویی مبحثی بود بنام &quot;اعتراض به نمره&quot; که به نوعی جوک مبدل شده بود...این مبحث بدین صورت بود که خود شیرینهای کلاس وقتی نمره 19.75 میگرفتند به استاد آویزان میشدند تا 20بگیرند...بعد ما دانشجویان همواره در کلیه صحنه ها حاضر هم یادگرفتیم و در هر صورت آویزان استاد میشدیم که استاد نمره بده و استاد مرحمت میکرد مثلا 10ما را میکرد 9.75 و ما از اجداد وی یاد همی میکردیم...حالا من امروز در روزنامه یک مبحثی خواندم در مورد اعتراض یک بنده خدایی به یک جایی...و خواندم که آن آقای مسئول یک جایی گفته تازه از میزان قبلی هم کمتر شد...یکدفعه یاد این نمره های دانشجویی افتادم...یادش بخیر...عجب دورانی بود!!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 20:52:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=372</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-372.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایه...</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-371.aspx</link>
<description>من سالها قبل بخاطر اتفاقی که برایم افتاد سوگند خوردم که هیچگاه مانند انسانها رفتار نکنم،مانند انسانها نباشم و حتی نحوه فکر کردنم را نیز مانند آنها نکنم،من همه چیزم را تغییر دادم،حتی برخی احساسات غیرمفید را که مرا دقیقا مانند انسانها میکرد نیز از بین بردم ولی حالا یک گلوله بزرگ در گلویم احساس میکنم،میگویند این بغض است،چیز مسخره ای است تمام حواسم را بخودش جلب کرده و من میخواهم آزادانه فکر کنم و از این بند انسانیت رها باشم...چرا باید انسان باشم؟چه خون همنوعم را بریزم؟که از همنوعم بیزار باشم؟که تنها به فکر دراوردن ثروت و بدست آوردن قدرت باشم؟من نمیخواهم انسان باشم چون این چیزها مسخره است...اوضاع کنونی مسخره است...ما تا همین دیروز هموطن و حالا دشمن هستیم،یکی از دوستان اینترنتی من با افتخار تعریف میکرد که با ماشین نزدیک بوده یک بسیجی را زیر کند،یکی دیگر با شوق از چگونگی آتش زدن موتور یک بدبختی تعریف میکند و آن یکی با حسرت میگوید دیشب نزدیک بوده یکنفر را بکشد...واقعا چه حسرت انگیز،چه رغت بار!!!&lt;br /&gt;من اوایل این ماجرا به همه چیز به دید درست نگاه میکردم...الان به این نتیجه رسیدم که باید کنار بکشم،من سالها از انسانها بدور بودم و حالا هم باید بدور باشم...میخواهید مرا ترسو یا هرچیزی خطاب کنید ولی طاقت دیدن جان دادن یک انسان را ندارم...من از روزی که فیلم ندا را دیده ام تمام مدت بوی خون احساس میکنم و من از بوی خون بیزارم!!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 14:19:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=371</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-371.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسلیت</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-370.aspx</link>
<description>من به خانواده کشته شدگان حوادث اخیر تسلیت میگویم و امیدوارم خداوند به آنها صبر و هوشیاری عطا کند،امیدوارم هیچگاه خون این بیگناهان را فراموش نکنیم،امیدوارم قاتلین آنها که رباتهایی بی مغز هستند که تنها دستورات را کور کورانه اطاعت میکنند به سزای عمل حیوانی خود برسند...مجازات کردن مبحثی است که در تخصص هرکسی نیست...هرکسی لایق مجازات شدن نیست...دختری که گوشه خیابان ایستاده گناهی ندارد که به ضرب گلوله آنهم جلوی چشمان پدرش کشته شود،مادری که در خانه نگران شوهر و دخترش است چرا باید الان سیاهپوش و شوکه به عکس دختر جوانش که به ناحق کشته شده خیره شود؟گناه او چیست؟!&lt;br /&gt;اگر قصد مجازات کردن است کسانی را مجازات کنید که بانکها را آتش میزنند و بیجهت همه چیز را ویران میکنند،چرا به طرف مردمی شلیک میکنید که از خون خودتان هستند؟برادران و خواهرانتان را چرا میکشید؟آیا اینها دشمنان خونی شما هستند؟!&lt;br /&gt;من تا امروز باور نمیکردم کسی کشته شده باشد،امروز به چشم خودم دیدم...این وحشتناک بود!!!</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 13:30:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=370</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-370.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وضعیت خسته</title>
<link>http://ahriiman.blogfa.com/post-367.aspx</link>
<description>ما روز انتخابات زیر باران باید رفت را میدانیم،ولی رفتیم رای دادیم،کلی هم خیس شدیم،خیلی هم رعدوبرق دیدیم خیلی باحال بود قرمز بود صورتی بود کلا خداوند یک حال اساسی بما داد،بجایش فردایش یک احساسی بما دست داد تو مایه های بقل کردن دکل برق فشار قوی،انسان آدمی با دیدن تلویزیون درجا سکته میکرد!!!&lt;br /&gt;صبح ما معمولا از خواب بیدار میشویم کلاغها هنوز خواب هستند...آنروز ما 10شب خوابیدیم و صبح زود ساعت 4 تشریف بردیم ستاد که خیرسرمان جشن بگیریم...بعد نتایج اعلام شد،بعد احساسی بما دست داد که وقتی انسان در آفتابه شیرموز میخورد چنین حالتی به وی دست میدهد،بعد یکی از بچه ها قاتی کرد و مقداری حرفهای خاص که کودکان بالای 90سال میزنند زد...بعد خرتوخر شد!!!&lt;br /&gt;یکی از دوستان که اندکی اعصابش خراب است یکدفعه داد کشید بعد فریاد کشید و بعد سوار ماشین شد رفت خیابان همراه دیگر دوستان داد کشید...عصر او کاملا خفه شده بود اینقدر که جیغ زده بود!!!&lt;br /&gt;ما کلا آنروز خسته بودیم،ما صبح دوستان گفتند بیا ما تو را برسانیم سرکار،ما در راه تصادف کردیم و دعوا شد و ما با آژانس امدیم سرکار،ما خیلی آنروز دلمان میخواست یکی بیاید ما او را بکشیم اندکی آسوده شویم...از آنروز به بعد بدبختی شروع شد،روز بروز وضعیت بدتر میشد تا اینکه این وضعیت به کوچه همیشه آرام ما که وقتی کلاغها قارقار میکردند بقیه میگفتند هیس هم رسید و ما 2شب پیش خواب بودیم خبر مرگمان و یک عزیزی یک عدد گاز فلفل انداخت در حیاط،فلفل خوب است،خوشمزه است،من دوستش دارم ولی احساس خاصی نسبت به گازش ندارم و این کولر کلا این گاز مبارک را کشید بداخل واحدها و هر 10 واحد بحالت اغما از مجتمع زدند بیرون،حالا بحث خاموش کردن این پوکه مسخره خودش یک طنز 90شبی بود!!!&lt;br /&gt;یکی میگفت آب بریزیم روش،یکی میگفت آتشش بزنیم،یکی میگفت دفنش کنیم،یکی میگفت فاتحه یادت نرود،یکی رفته بود خیابان داشت پرتاب کننده را با بیل میزد چون دختر 3ساله اش کارش به بیمارستان کشید!!!&lt;br /&gt;خلاصه وضعیت مسخره ای بود،اخرش هم پوکه دودزا را پرت کردیم توی خیابان،صبح که رفتیم در خیابان دیدیم محله ما اندکی با خاک یکسان شده،مقدار یک عدد ماشین سوخته بود،میدان فاقد هرگونه سنگ شده بود-من به عنوان یک زمین شناس به این وضع اعتراض میکنم-یک کانکس نیروی انتظامی مفقود شده از یابنده تقاضا میشود وی را برگرداند سرجایش و خلاصه خیلی بدجور میدان نابود شده بود،گفتیم عجب و آمدیم اداره و دیدیم بانک نزدیک شرکت ترکیده و فاقد شیشه شده درب ورودی و خیلی خرتوخر بود و هنوز هست و خواهد بود گویا،خدا بخیر کند!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(نکته: وقتی آدم در خواب در معرض حمله قرار میگیرد خیلی وحشتناک است،من اولش فکر میکردم زلزله آمده و من کور شدم و حالا ربطش چه بود نمیدانم فقط سه ساعت تمام از شدت ترس گریه کردم...باورم نمیشود من گریه کردم!!!)&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 12:49:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ahriiman&amp;postid=367</comments>
<dc:creator>ahriiman</dc:creator>
<guid>http://ahriiman.blogfa.com/post-367.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
