من سالها قبل بخاطر اتفاقی که برایم افتاد سوگند خوردم که هیچگاه مانند انسانها رفتار نکنم،مانند انسانها نباشم و حتی نحوه فکر کردنم را نیز مانند آنها نکنم،من همه چیزم را تغییر دادم،حتی برخی احساسات غیرمفید را که مرا دقیقا مانند انسانها میکرد نیز از بین بردم ولی حالا یک گلوله بزرگ در گلویم احساس میکنم،میگویند این بغض است،چیز مسخره ای است تمام حواسم را بخودش جلب کرده و من میخواهم آزادانه فکر کنم و از این بند انسانیت رها باشم...چرا باید انسان باشم؟چه خون همنوعم را بریزم؟که از همنوعم بیزار باشم؟که تنها به فکر دراوردن ثروت و بدست آوردن قدرت باشم؟من نمیخواهم انسان باشم چون این چیزها مسخره است...اوضاع کنونی مسخره است...ما تا همین دیروز هموطن و حالا دشمن هستیم،یکی از دوستان اینترنتی من با افتخار تعریف میکرد که با ماشین نزدیک بوده یک بسیجی را زیر کند،یکی دیگر با شوق از چگونگی آتش زدن موتور یک بدبختی تعریف میکند و آن یکی با حسرت میگوید دیشب نزدیک بوده یکنفر را بکشد...واقعا چه حسرت انگیز،چه رغت بار!!!
من اوایل این ماجرا به همه چیز به دید درست نگاه میکردم...الان به این نتیجه رسیدم که باید کنار بکشم،من سالها از انسانها بدور بودم و حالا هم باید بدور باشم...میخواهید مرا ترسو یا هرچیزی خطاب کنید ولی طاقت دیدن جان دادن یک انسان را ندارم...من از روزی که فیلم ندا را دیده ام تمام مدت بوی خون احساس میکنم و من از بوی خون بیزارم!!!


 

نوشته شده توسط سیاهپوش در دوشنبه 1388/04/01 ساعت 5:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت