آیا میدانستید آخر جومونگ با کی ازدواج میکند؟نه؟اگر نمیدانید به دوستانتان بگوئید پیامکش را برایتان ارسال کنند!

آقا ما به فرهنگ ژاپن و کره به طرز فجیعی علاقمند هستیم،بخصوص به بخش خوراکی های لذیذی مانند دانگو و رامن و اونیگیری و بخصوص سوشی با سس فراوان سویا،بخصوص تر اگر جلبکش هم حسابی سرخ شده باشد!!!

(توجه: ما در حال دانلود یک فیلم 1گیگی هستیم با سرعت 300در تورنت،ما به اینترنت علاقمند شدیم وحشت!!!)

اما من نمیدانم چرا چند وقت است آنتن خانه ما افتاده در...جوراب جومونگ،آقا میزنیم اخبار ببینیم،در مورد گم شدن آن هدبند جینگولی جومونگ خبر پخش میکند،میخوابیم سوسانو میبینیم،میرویم صبحانه بخوریم اون آقاهه که گوشت خام میخورد میاید جلوی چشممان از زندگی سیر میشویم،کل افراد خانواده قبلا جومونگ تماشا میکردند،ما صدای وی را میشنویم یاد کوتلاس می افتیم-خوره های انیم میدانند یعنی چه-اما کوتلاس کجا این چشم بادامی کجا!!!
البته در اینکه وی یک انسان بسیار جیگر است شکی نیست و کلا برادران کره جنوبی جزو زیبارویان هستند ولی وقتی آدم هرروز چلوکباب بخورد کم کم حالش از این غذای مفید بهم میخورد،درست نیست؟پس اگر ما قسمت 9760560570657904 جومونگ را ببینیم یک همچنین حالتی بما دست میدهد،ما از صدا و سیما خواهش میکنیم بجای جومونگ هاچ نشان بدهد،حداقل هاچ با هر کس سرراهش قرار گرفت....بله!!!

*نمایشگاه کتاب*

نمایشگاه کتاب امسال به طرز خوفناکی شلوغ بود،یعنی شلوغ نبود...تصور کنید کل مردم تهران جمع شوند یک تصادف تماشا کنند،نمایشگاه هم یک چنین وضعی بود...حالا الان این سئوال در اذهان عمومی بوجود میاید که چه ربطی داشت،عرض میکنم!!!

وقتی یکجایی تصادف میشود همه میدانند که باید بایستند و تماشا کنند،در غیر این صورت صحنه تصادف را از دست میدهند و بعدا باید کلی دنبال بلوتوثش بدوند،بعدهم اگر ما نایستیم جنازه را تماشا کنیم پس چکار کنیم؟ مگر جنازه پفک نمکی است که در هر مغازه ای پیدا شود؟!
خلاصه اینکه انسان آدمی در مواقع تصادف لازم و واجب است که در کار امدادرسانی و مباحث دیگر جوری اختلال ایجاد کند که در دنیا نظیر نداشته باشد...در نمایشگاه هم همینطور بود،یک عده ایستاده بودند و تکان نمیخوردند،گویی یک تصادف خفن بوقوع پیوسته و همه مشغول تماشا هستند،بعد میرفتیم جلوتر میدیدیم دارند به این چاقوها که هویج را به نحو خاصی میبرد نگاه میکنند،احتمالا نمایشگاه کتاب است هم گویا!!!
مترو وسیله ای است سریع برای حمل و نقل آدمیان،این آدمیان هنوز عده ای نحوه استفاده از مترو را نیاموخته اند،این عزیزان نمیدانند که پسر خرس گنده 16ساله اش را نباید داخل واگن بانوان بیاورد که یک همچنین موقعیتی بوجود بیاید و آن خانمه آنجوری بزند توی صورت پسره و دعوا بشود و گیس و گیس کشی راه بیفتد درست وسط ایستگاه و خوب درست نیست،میگویند خانمها وحشی هستند،نمیگویند که آقای محترم....بله!!!
یک عده حتی استفاده از اتوبوس را هم بدبختانه بلد نیستند،سوار میشوند،روی صندلی طبق یک قانون قدیمی دونفر جا میشوند،پس وقتی یک کودک بدبخت همراه مادرش روی صندلی نشسته دلیلی ندارند ان خانمه که هفده مدل خودش را درست کرده بود آنجوری جیغ بزند که بچه (....) را بلند کن من بنشینم...یا با کیفش از قصد هی توی سر من بدبخت بکوبد بعد با قیافه مظلوم بگوید "اوا خاک عالم خانم شرمنده،حالا من پام درد میکنه میشه بشینم؟!"

تصور کنید این عزیزان تشریف بیاورند نمایشگاه،میشود همان خرتوخری که ذکرش رفت،میشود همان خانمی که وسط نمایشگاه در سالن شبستان سفره پهن کرده بود با خانواده داشت ناهار میخورد و در جواب حراست گفت بیرون آفتابه،میشود همان خانمه که کنار من در مترو جلوس فرموده بودند و احتمالا از دوران هخامنشی تابحال حمام نرفته بود و سیر هم خورده بود،میشود همان خرس گنده ای که در واگن خانمها به همه حرفهای خاصی میزد و حرکات خاصی میکرد و کلا خاص بود،یک آقایی در اتوبوس روبروی من نشسته بود کلا خصایص بود،یکی در نمایشگاه از راه رفتن فقط تنه زدن بلد بود و شماره در کیف آدم انداختن،و کلا موارد زیادی وجود داشت مثل یکی که امده بود سالن کودکان فقط به بانوان نزدیک میشد!!!

*ماهواره امید*

مدل ماهواره امید را در نمایشگاه گذاشته بودند،غرورانگیز بود البته اگر چرت و پرتهایی که در موردش ملت میگفتند میگذاشت ما یکمی احساس غرور کنیم،اینقدر جک همانجا راجع بهش شنیدیم اشکمان در آمد!!!

*برنامه های آموزنده تلویزیون*

"همش از اینترنت شروع شد...اصلا از همون لحظه اولی که صداشو شنیدم عاشقش شدم،نمیدونم چه جادویی تو صداش بود که دیوونم کرد...همیشه دوست داشتم کنارم باشه،دستامو بذارم روی دستاش و باهاش حرف بزنم،احساس خوبی بود...چشمام گاهی اوقات اشک میومد که مسلما از خوشحالی دیدنش بود،خیلی خوب بود ولی یکدفعه همه چیز خراب شد،یکدفعه بی خبر میرفت،میومد،کم حرف شده بود...من ازش پرسیدم چش شده ولی جواب درستی نمیداد...بالاخره هم یکروز گذاشت رفت،بعد مامائینا منو آوردن اینجا که بهش میگن دیوونه خونه،میگن من دیوونه شدم...من دیوونه ام؟من فقط عاشق کامپیوترم بودم!!!"

چند وقتی است تلویزیون برنامه های مستند آموزشی بسیار خفنی نشان میدهد،گفته های بالا از سخننان یک جوانی است که عاشق کامپیوترش شده بوده و با شنیدن صدای قیژقیژ اینترنت شیفته و شیدایش شده!!!
در این برنامه های آموزشی از اینرنت خیلی حرفهای خفنی زده میشود،همه ما خوره های اینرنتی میدانیم که چه سایتهایی خوب است چه سایتهایی بد است،یعنی قبلا میدانستیم الان هرجا میرویم فیلتر شده!!!
ولی والدین ما که نمیدانند،والدین من فکر میکنند من وقتی پشت کامپیوترم نشسته ام فقط دارم چت میکنم،وقتی برایشان توضیح میدهم فقط سر تکان میدهند و میگویند اینقدر چت نکن و کلی نصایح پدرانه و مادرانه بمن میدهند،بعد میایند این عزیزان در تلویزیون در مورد روابط اینترنتی صحبت میکنند و دیگر ما بدبخت میشویم،یکی از عواملی که ما آمدیم در isp کار یافتیم همین اینترنت بدون غرغر بود،نه کسی کاری به کارمان دارد نه چیز دیگری!!!



 

نوشته شده توسط سیاهپوش در یکشنبه 1388/02/20 ساعت 12:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت