تبليغاتX
رویاهای یک سیاهپوش

رویاهای یک سیاهپوش

در رویای ما انسانها جایی ندارند...

یادش بخیر...

یادش بخیر،دوران دانشجویی چه دورانی بود...دیروز تولد یگانه دکتر کریمی عالم بشریت بود و بهمین مناسبت ما به وی زنگ زدیم و صحبت کردیم و تبریک گفتیم و آمار گرفتیم و خیلی خاطرات شیرینی مثل در باران ماندن و عملیات ایران را مرور کردیم و همچنین در مورد دکل و اینجور چیزها نیز صحبتهایی به میان آمد!!!
در دوران دانشجویی مبحثی بود بنام "اعتراض به نمره" که به نوعی جوک مبدل شده بود...این مبحث بدین صورت بود که خود شیرینهای کلاس وقتی نمره 19.75 میگرفتند به استاد آویزان میشدند تا 20بگیرند...بعد ما دانشجویان همواره در کلیه صحنه ها حاضر هم یادگرفتیم و در هر صورت آویزان استاد میشدیم که استاد نمره بده و استاد مرحمت میکرد مثلا 10ما را میکرد 9.75 و ما از اجداد وی یاد همی میکردیم...حالا من امروز در روزنامه یک مبحثی خواندم در مورد اعتراض یک بنده خدایی به یک جایی...و خواندم که آن آقای مسئول یک جایی گفته تازه از میزان قبلی هم کمتر شد...یکدفعه یاد این نمره های دانشجویی افتادم...یادش بخیر...عجب دورانی بود!!!


 

نوشته شده توسط سیاهپوش در جمعه 1388/04/05 ساعت 0:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سایه...

من سالها قبل بخاطر اتفاقی که برایم افتاد سوگند خوردم که هیچگاه مانند انسانها رفتار نکنم،مانند انسانها نباشم و حتی نحوه فکر کردنم را نیز مانند آنها نکنم،من همه چیزم را تغییر دادم،حتی برخی احساسات غیرمفید را که مرا دقیقا مانند انسانها میکرد نیز از بین بردم ولی حالا یک گلوله بزرگ در گلویم احساس میکنم،میگویند این بغض است،چیز مسخره ای است تمام حواسم را بخودش جلب کرده و من میخواهم آزادانه فکر کنم و از این بند انسانیت رها باشم...چرا باید انسان باشم؟چه خون همنوعم را بریزم؟که از همنوعم بیزار باشم؟که تنها به فکر دراوردن ثروت و بدست آوردن قدرت باشم؟من نمیخواهم انسان باشم چون این چیزها مسخره است...اوضاع کنونی مسخره است...ما تا همین دیروز هموطن و حالا دشمن هستیم،یکی از دوستان اینترنتی من با افتخار تعریف میکرد که با ماشین نزدیک بوده یک بسیجی را زیر کند،یکی دیگر با شوق از چگونگی آتش زدن موتور یک بدبختی تعریف میکند و آن یکی با حسرت میگوید دیشب نزدیک بوده یکنفر را بکشد...واقعا چه حسرت انگیز،چه رغت بار!!!
من اوایل این ماجرا به همه چیز به دید درست نگاه میکردم...الان به این نتیجه رسیدم که باید کنار بکشم،من سالها از انسانها بدور بودم و حالا هم باید بدور باشم...میخواهید مرا ترسو یا هرچیزی خطاب کنید ولی طاقت دیدن جان دادن یک انسان را ندارم...من از روزی که فیلم ندا را دیده ام تمام مدت بوی خون احساس میکنم و من از بوی خون بیزارم!!!


 

نوشته شده توسط سیاهپوش در دوشنبه 1388/04/01 ساعت 5:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت