5سال پیش در چنین روزی،صبح زود ساعت 10صبح که من هنوز خواب بودم چون سخت مشغول درس خواندن برای کنکور بودم،یکی از دوستانم به خانه زنگ زد و اصرار کرد که مامان مرا بیدار کند،من بصورت کاملا صد در صد شاکی رفتم پای تلفن،صدای دوستم محزون و ناراحت بود...گفت سیما من واقعا بهت تسلیت میگم!!!
با خودم فکر کردم بازهم مسخره بازی اش گرفته،کلی با او دعوا کردم و دوباره خوابیدم،نیم ساعت بعد معلمم تماس گرفت و گفت "سیما شنیدم آقای صابری فوت کرده،واقعا تسلیت میگم!!!"

با خودم فکر کردم کل مردم خل شده اند،روز جمعه یا یکروز تعطیل بود که موسسه کسی نبود،زنگ زدم به تنها شماره ای که از آقای زراندوز داشتم،صدایش برخلاف همیشه فوق العاده ناراحت بود...گفت آقای صابری شب قبل یا همان صبح زود دقیقا یادم نیست فوت کرده...روز وحشتناکی بود...من باورم نمیشد و همه زنگ میزدند و تسلیت میگفتند،دلم میخواست تلفن را تحت یک زاویه سینوسی پرت کنم توی حیاط!!!
فردا برای مراسم خاکسپاری رفتم،روز بدی بود...خیلی بد...جوری بود که خاطره ناراحت کننده اش هیچوقت از ذهنم بیرون نمیرود و هرسال دوباره همان احساس دردناک برایم زنده میشود...امروز روز معلم است،معلمین و اساتید گرامی روزتان مبارک...امیدوارم همیشه پاینده و سربلند باشید...یاد آقای صابری گرامی،دلم برایش تنگ شده!!!


 

نوشته شده توسط سیاهپوش در شنبه 1388/02/12 ساعت 11:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت