همه ما هرروزه در خیابان و بیابان و هرجایی که فکرمان میرسد تعداد زیادی متکدی میبینیم،در اشکال و انواع مختلف،یکی از شهرستان آمده همه اجدادش لنگ قرص استامینوفن هستند اما طرف پول ندارد،یکی دارد روی زمین سینه خیز میرود،یکی معلول 100درصد است مثلا،یکی دیگر یک ترازو جلوی خودش گکذاشته که یا شما را در بهترین حالت کمتر و در بدترین حالت بیشتر نشان میدهد-یکدفعه مرا 55نشان داد از ترس سکته کردم،وزن من 50کیلوگرم است-یا انواع و اقسام دیگر-بدترین نوع،بچه های آدامس فروش!!!-ولی من امروز صحنه ای دیدم که تا ساعتها ذهن مرا بخود مشغول کرده بود...امروز هوا خیلی سرد بود،مخصوصا ساعت9 که من در حال بازگشت از محل کارم بودم...در میدان صادقیه،دو پسربچه 2ساله-یا کمتر-در این سرما با یک لا لباس روی زمین نشسته بودند و مشغول فروختن فال بودند...دیدن این صحنه مرا بشدت شوکه و ناراحت کرد،طوری که میخواستم ژاکتم را بدهم یکی از آنها بپوشد بعد یادم افتاد این ژاکت زپرتی خودم را هم گرم نمیکند!!!
یک عده هستند که وقتی میخواهند خانه شان را کرایه بدهند 200تومان هم کم نمیکنند،بعد یک عده هم هستند که به نان شبشان محتاجند...


 

نوشته شده توسط سیاهپوش در پنجشنبه 1387/12/08 ساعت 0:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت