تبليغاتX
رویاهای یک سیاهپوش

رویاهای یک سیاهپوش

رنگهای کشورم به جان هم افتاده اند

خداحافظی؟

دیروز دوستان تماس گرفتند و گفتند آقا حالا که تو ناراحتی بیا برویم کوه،ما گفتیم هوا سرد است سرما میخوریم، آنها آنقدر شادمانی کردند و قول دادند مزاحم سنگ کندن من نشوند که من وسوسه شدم بروم کوه،گویا فصل زمستان هم آمده!!!
صبح ما داشتیم صبحانه تناول میکردیم که از تحریریه تماس گرفتند...گفته بودم که گل آقا میخواهد تعطیل شود،این تلفن باعث شد ما یک ساعت دیگر هم بنشینیم و گریه کنیم بطرز دگرگونی،بعد ما تماس گرفتیم و به دوستان اعلام کردیم میخواهیم برویم مجله،دوستان ما حرفهای زیادی زدند که اگر ما اینجا بنگاریم اعدام میشویم!!!
ما به تحریریه رفتیم،ما گریستیم چونان ابر بهاران و البته چونان بارانهای چالوس،از اون بارونا که سیل میاد!!!

امروز یاد اولین روزی که برای همکاری به گل آقا آمدم افتادم...

"قبل از اینکه من برای همکاری در خود مجله دعوت بشوم همیشه کارهایم را میبردم و تحویل میدادم،و در نمایشگاه حضور زیادی از حد پررنگی داشتم،هیچوقت یادم نمیرود،روز سه شنبه 16اردیبهشت بود که خانم عبدی زنگ زد و از من دعوت کرد از این به بعد یکروز ثابت برای رفتن به مجله مشخص کنم،طفلکی خانم عبدی چه حرصی از دست من میخورد،من تا همین اواخر هم روز مشخصی را نتوانستم معین کنم!!!
من آن موقع سوم دبیرستان بودم،گفتن اینکه من ذوق مرگ شدم کلمه مناسبی نیست،من از ذوق مرگیت چند مرحله جلوتر هم بودم!!!
آنروز من هرنوع وسیله ای که برای نوشتن و طراحی کردن لازم بود با خودم بردم،آنموقع خانم نوری منشی مجله بودند،با دیدن من در هیبت یک فرد آماده به نبرد اندکی کف کردند و بعد من وارد تحریریه شدم،قلبم 900 ضربه در ثانیه میزد،آنروز من تا 6:30 عصر در مجله بودم و بعد مرا با بیل بیرون کردند و مسلما بابای من کف کرده بود که چرا تا این موقع در مجله مانده ام و او را جلوی در کاشته ام؟!"

و امروز من نشسته بودم و به گوشه کنار جایی که هفت سال تمام با عشق در آنجا عملا زندگی کردم نگاه میکردم و گریه میکردم...از اینکه شاید دیگر نتوانم در جمع گل آقایی هایی باشم که 7سال با آنها زندگی کردم و خوشحال بودم،از اینکه دیگر نمایشگاه مطبوعات و کتابی باشد و گل آقایی نباشد،از اینکه دیگر افتخار گل آقایی بودن را نداشته باشم،از اینکه دیگر دوستانم را ملاقت نکنم...و همه اینها برای من دردآور بود...


 

نوشته شده توسط سیاهپوش در شنبه 1387/10/07 ساعت 11:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


...و انا الیه راجعون!!!

امروز پنجمین سالگرد زلزله بم بود،زلزله ای به گفته عموم مهیب،با 6.4 ریشتر و به مدتی طولانی،زلزله ای ترکیبی از چند توع حرکت زمین که باعث ایجاد خرابی های وسیع شد،بخصوص اینکه بم روی گسل فعالی بنا شده بود و خانه هایی که در بم ساخته شده بودند در برابر زلزله مقاوم نبودند...فاجعه بزرگی که ملتی را عزادار کرد،دانشجویانی که در خوابگاه بدور از خانواده کشته شدند،خانواده هایی که در کنار هم بخواب ابدی فرو رفتند و شهری که یکجا بخواب رفت...بم اکنون بیدار است،دوباره زنده شده ولی نباید فراموش کرد مردمانی که در زلزله برای همیشه بخواب فرو رفتند...در ساعت 5:28 دقیقه صبح!!!


 

نوشته شده توسط سیاهپوش در جمعه 1387/10/06 ساعت 11:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تعطیلی گل آقا

خبری که تیترش را نوشته ام کاملا درست است،خودم هم در سایت گل آقا درموردش خواندم،هنوز هم نمیتوانم باور کنم که چنین خبری را خوانده ام...فکر میکنم خواب دیده ام ولی ایمیل مریم میگوید که بیدارم...تابحال در بیداری کابوسی بدین بدی نداشته ام!!!
من تهرانم،کلاسهایم بالاخره به پایان رسید و از شر دانشگاه راحت شدم،امتحان عملی تربیت بدنی،روخوانی قرآن و آزمایشگاه فیزیک با موفقیت سپری شد،آزمایشگاه فیزیک من 20 شدم!!!
راستی،کریسمس بر همه هموطنان مسیحی که این وبلاگ را میخوانند یا نمیخوانند هم مبارک،امیدوارم لحظات خوب و خوشی را سپری کنند...ما که چندان خوب نیستیم!!!
دوستی با نام ناشناس برای ما کامنت گذارده بود که نظرمان را در مورد چالوس بگوئیم...

"چالوس شهر عجیبی است،ما در این شهر لحظات تلخ وحشتناک و شاد وحشتناکی را در یک زمان تجربه کردیم، ما دوستانی محشر در این شهر و دشمنانی خفن در آن واحد پیدا کردیم،ما در این شهر چهار سال از عمر خود را سپری کردیم...نمیدانم،امیدوارم بدرستی سپری کرده باشم!!!
من در این شهر سعی کردم خودم باشم...یعنی کسی که همه در تهران هم او را به عنوان سیما تقوی میشناختند ولی عزیزانی نگذاشتند،من داشتم زندگی خودم را میکردم ولی بدون هیچ دلیل موجهی و چون من عین اکثریت دخترها شکننده نبودم با من دشمنی کردند،امار زندگی مرا درآوردند و آزارم دادند،مزاحمم شدند، شماره همراهم را برای اذیت کردنم در دانشگاه پخش کردند،کاری کردند که خانواده من کم کم بمن شک کردند،باورشان نمیشد من مشکل نیستم...بالاخره بعد از دو سال این مسخره بازیها تمام شد و مسخره بازیهای جدیدی شروع شد،تهمتها،پخش کردن عکسی که در یکی از میتینگهای سایت دوربین داشتم و هیچ مشکلی نداشت،حرفهایی که تا مغزاستخوانم را سوزاند باعث شد من سه سال از عمرم را بطور کامل سیاهپوش باشم و نه سیما تقوی،خیلی سخت بود...چهارسال زندگی در تنهایی و اینکه در دو سال اول سکونتت بلایی به سرت آورده باشند که هرکس بتو میگفت سلام تو با خودت فکر میکردی این از طرف کی برای اذیت کردن آمده؟!

من از هوای چالوس لذت میبردم،از طبیعتش و از مردمش...ولی الان دیگر چالوس لذتی برایم ندارد..."


 

نوشته شده توسط سیاهپوش در پنجشنبه 1387/10/05 ساعت 10:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت