![]() |
![]() |
|
| گر شما عاقلان دورانید...گریه شاه را بیاد آرید!!! |
|
زماني كه دانشگاه قبول شديم وبه چالوس آمديم عين يك بچه بوديم،احمق وخوشحال وفكرميكرديم بزودي درسمان تمام ميشود وبه خانه برميگرديم...شادبوديم وسرهمه كلاسها حاضرميشديم وبا ديدن لبخند هر پسري فكرميكرديم اين شريك زندگي آينده ماست!!!
بعدش...براي اولين بارفكركرديم عاشق شديم...يعني فكركردم عاشق شدم ولي آموزه هاي قديمي كه در ذهن من حك شده بود جلويم راگرفت وبيادم آورد من يادگرفته ام دربرابر احساسات مقاوم باشم...مقاوم بودم ولي درآخر شكستم...جوري شكستم كه مجبورشدم برگردم وازاول شروع كنم وچقدر سخت بود،چقدر احساس كردم ازخودم نفرت دارم!!! وقتي...وقتي برگشتم ديگرسيمانبودم...عملا سياهپوش بودم...گاهي ازخودم وحشت ميكردم ولي بعدبياد مياوردم من بايد اينجوري باشم...ازهمان اول كه از انسانها متنفرشدم يادگرفتم ديگر انسان نباشم،يادگرفتم براي جلوگيري از حس نفرت به انسانها بي توجه باشم ولي نتوانستم وشكستم...سعي كردم دوباره خودم رابسازم ولي نتوانستم،احساسات مانع من شد،سعي كردم وجود پسرهاراناديده بگيرم شايد احساساتم نابودشد ولي...ديگرتركم نكردند. احساساتم نه تنها تركم نكردند بلكه روز بروز قويترشدند واين چيزها منرا ميترساند...هنوزهم منرا ميترساند...من ۸سال تمام بانفرت زندگي كردم،بانفرت خالص واداي دوست داشتن را درآوردم وحالا واقعا احساسات بمن حمله كرده بودند...من ميترسم!!! |
|
+ وقوع زلزله در
دوشنبه 1385/11/30ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط سیاهپوش |
|
|
امروز ولنتاين بود...روز تجمع ميزان مبسوطي عقش در قلوب انسانها وبشدت عقشولانه شدن دراين روز،انسانها بدين نتيجه ميرسندكه دخترهمسايه بغلي همچين هم بدنيست ها؟!
امروز ولنتاين برخلاف روزهاي ديگر درسالهاي ديگر من نه مريض بودم ونه درچالوس ودرتهران بودم روز ولنتاين وباصدف-دوستم-رفتيم بيرون...عشق بود كه از دروديوار ميريخت!!! همينجوري كه ما در تجريش ميرفتيم هي همينجوري قلب توي هواپروازميكردبه چه ماهي!! ما اندكي سبزشده بوديم...بعدش رفتيم پاساژ قائم وبشدت سبزشديم!!! آقا كله پزي هم برداشته بودخرس عروسكي آورده بود براي ولنتاين...مردم شهيدپرور وهميشه درصحنه مشغول خريداري عروسكهاي خيلي هزارتوماني براي خانمهاي باشخصيت بودند...خانمهای باشخصیت به برادران دینی خودلبخندمیزدند وبه خانم بغل دستی که برادرش عروسک بزرگتری برایش خریده بودچشم غره میرفتند!!! البته عده هم بودند كه عين اون خانمه قهركردند پسربدبخت دويدرفت دنبالش!!! سپس آنگاه مارفتيم ناهارخورديم وبعد جستجوي وسيعي رابراي يافتن كافي شاپ خالي شروع كرديم...گويا زيادي راه رفتيم رسيديم به سرگردنه چون شكلات داغ را فنجاني ۲۶۰۰ حساب كرد،فنجان از اين دوبندانگشت من كوچكتربود،تاآمديم بفهميم چي داريم ميخورديم ديديم رسيديم به نعلبكي!!! بعدش رفتيم دوباره تجريش گردي...آقا ولنتاين امروز چه چرت بود،باران ميامدخفن...در خيابانها رودخانه جريان پيداكرده بود چجور،باتشكر ازماشين ۲۶۰كه بطور مخوفي ردشد كه برود خانم محترمي راسواركند وتمام هيكل ما گلي شد: ما: سپس آنگاه ماسوار تاكسي شديم...درتاكسي يك بوقي به ناموس ما نظرسوءداشت...ما ناموس خودرابه سرعت از تاكسي خارج كرده حيف خنجرخودرافراموش فرموده بوديم!!! |
|
+ وقوع زلزله در
پنجشنبه 1385/11/26ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط سیاهپوش |
|
|
هردم ازاين باغ بري ميرسد...
هرچندمدت يكبار بايد جناب بما حالي بدهند...حالي بگيردند وازاين اوصاف...براي روشن شدن موضوع عرض ميكنم هرچند روابط دوستي من به هيچ بني بشري مربوط نيست وهركس ميخواهد فضولي كند بهتراست مراقب خودش باشد،چون منهم ميتوانم فضولي كنم. جهت اطلاع عموم عرض ميشود : رابطه من با دوست خوبم سينا به هيچ عنوان بهم نخورده است دوستاني كه دارند با دمشان گردو ميشكنند بهتراست گردوهارا نگهدارند براي بعدا،لازمشان ميشود!!! |
|
+ وقوع زلزله در
چهارشنبه 1385/11/25ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط سیاهپوش |
|
|
دوران پرکامبرین پتروداکتیل مخزن |
| این زمین شناس |
دکتر تقوی،فوق دکترای حذف،فوق تخصص چکش،دارای بورد تخصصی روان شناسی سنگها
|
|
RSS
|