آنزمان که ما دانشگاه میرفتیم بدین مساله فکر میکردیم که وقتی فارغ التحصیل شویم به سرکار میرویم و حقوقی بالای 500هزار تومان دریافت میکنیم ، وقتی ما فارغ التحصیل شدیم و دیدیم با مدرکی که داریم سرساختمان هم اجازه نمیدهند آجر بالا بیندازیم خیلی افسرده شدیم و این افسردگی حالا هم ادامه دارد ، حالا امروز ما بالاخره یکنفر زنگ زد از مدرک ما خواستگاری کرد که برویم قرارداد ببندیم مقداری پول بگیریم گذران زندگانی کنیم ، باحال نیست؟امیدواریم بشود بصورت هفتگی چندتا قرارداد بست... البته گویا اینجوری کلاهبرداری میشود ... حالا دقیقا نمیدانم باید چکار کنیم اگر کسی تابحال با مدرکش رتبه بندی کرده یک مقداری مارا راهنمائی کنند!!!
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/04/14ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط سیاهپوش
|
چهارسال تمام درس خواندم،با تمام عشقم درس خواندم چون عاشق زمین شناسی بودم و هستم،ولی حالا من منشی یک شرکت کوچک هستم،کار بسیار ساده و بیخودی دارم،حقوق مطابق وزارت کار برای یک کارگر ساده میگرم و کاری بجز این ندارم،از صبح ساعت 9 سرکار هستم تا 6 و بعد مانند جنازه میرسم خانه،من برای این درس خواندم؟که هرکس بخواهد بمن هرچه میخواهد بگوید؟من ارزشی ندارم؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/02/20ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
با خودم فکر میکردم وقتی عشق واقعی زندگی ام را پیدا کنم دیگر نیازی به بازگو کردن دردها و رنجها و خاطراتم در این وبلاگ نخواهم بود برای همین وقتی او را پیدا کردم تصمیم گرفتم دیگر در این وبلاگ هیچ مطلبی را بروز نکنم چون او بود و گوش شنوای دردها و رنجهای من بود... این جریان تا هفته های قبل ادامه داشت آنگاه که خانواده اش به بهانه ای واهی مرا از او جدا کردند و او خیلی راحت مرا کنار گذاشت...چیزی فراتر از دردناک بود،ما همدیگر را همسر صدا میکردیم و عمیقا اعتقاد داشتیم با همدیگر تا آخر عمر خوشبخت خواهیم بود، خانواده او در امر حجاب افراطی بودند و جالب اینجا بود خود نیز بروشنی میدانستند،شاید از ابتدا نمیبایست به او اعتماد میکردم،شاید باید مانند دیگر انسانها با او برخورد میکردم ولی بهرحال او قطعه گمشده من بود،عمیقا دوستش داشتم و هنوز قلبم در فقدان او بخود میلرزد و اشک در چشمانم جمع میشود... بینهایت دردناک است!!!
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/02/19ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
|
ساعت 5 صبح بود،صدای موذن در شهر طنین انداز شده بود، مردمان برای نماز و کار آماده میشدند، عده زیادی در خواب بودند که ناگه زمین غرید، صدای غرشش مردمان را بیدار کرد، صدای موذن برای همیشه خاموش شد و مردمان برای خواندن نماز به جایی رفتند که از زمین انسانها بهتر است... یاد و خاطره زلزله بم و کشته شدگانش را تا ابد گرامی خواهیم داشت
+ نوشته شده در شنبه
1388/10/05ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
|
امروز رفتم یک مقداری روزنامه و مقدار مجله برای معرفی بازی بگیرم،برادر زراندوز به اینجانب فرموده بودند که بازی معرفی کن و من برحسب وظیفه بازی معرفی کردم و خیلی باحال بود وقتی فهمیدم مدیرعامل محترم ایمیل داخلی را بسته و ایمیلها نرسیده پس تصمیم گرفتم بطور فله ای بازی معرفی کنیم که اگر یک هفته نرسیدیم مشکلی بوجود نیاید!!!
همینجوری که داشتیم میگشتیم در میان روزنامه ها یک برادری آمد گفت :"بچه ها گل آقا داری؟!" من میخواستم وی را بزنم که دیدم آقاهه گفت بله و یک نسخه به وی داد و من سکته قلبی مرا دست داد،وقتی وی را خریدیم با هیجانی غیرقابل وصف همانجا مشغول خواندن شدیم...حالا کارنداریم شرشر اشک میریختیم و ملت فکر میکردند ما دیوانه ایم ولی بهترین خبری بود که به عمرم شنیده بودم...وقتی خانه رسیدم و شیوا فهمید به طرز دهشتناکی بمن حمله کرد و مجله را ربود...امروز بهترین روز عمر من بود
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/09/24ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
11آبان سالروز تولد من است و من در سال 1365 در چنین روزی متولد شدم،روحم شاد یادم گرامی!!!
نمیدانم امسال کسی تولدم را تبریک میگوید؟کسی بیاد من خواهد افتاد؟دوستان قدیمی بمن زنگ خواهند زد و یا اصلا یادشان خواهد افتاد که 11آبان چه روزی است؟نمیدانم...بهرحال من مانند کودکی بی صبرانه منتظر تولدم هستم...روزی که دوستش دارم و از طرفی غمگینم میکند...که ای کاش هرگز متولد نشده بودم
+ نوشته شده در جمعه
1388/08/08ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
|
ما آمدیم دیدیم یک سایتی است اینجوری که پول میدهد به ازای هر کلیک،ما میخواهیم ثروتمند شده یک عدد لودر بخریم حالش را ببریم،از بازدید کنندگان تقاضا داریم همینجوری دور هم باشیم روی این عکس این خواهرمان که بسیار مبتذل می باشد کلیک کنید و به هیچ کجا هم نمیرسید خدایی ولی یک پولی بما میرسد بخوریم شام شب و نان شب لازم نباشیم اینجوری!!!
بدین سان ما به دنیای اینجور کارها وارد شدیم و چون پول نداریم مجبور شدیم،بدین سان از بازدید کنندگان عذرخواهی کرده تقاضا داریم رویش کلیک کنید،مرسی و خرده ای!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/07/29ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
|
(قرار شد این وبلاگ تغییر کاربری دهد،تصمیم گرفتم فعلا یک چیزی بشود تو مایه های دفتر خاطرات روزانه!!!)
دیروز یکی از آن روزهای اهریمنی و تاریک و بد برای من بود،اتفاق خاصی رخ نداد،کسی چیزی نگفت منهم به کسی چیزی نگفتم فقط یکدفعه یاد خاطرات گذشته ام افتادم،دوستی ها و دشمنی ها،دوستانی که خاطراتی شیرین از آنها در ذهنم باقیمانده و دشمنانی که خاطرات تلخشان را نمیتوانم فراموش کنم،بیاد روابطی افتادم که داشتم،بین خودم،هانی،دیگران و اتفاقاتی که برایم افتاد،طی 4سالی که در چالوس بودم،بیاد اشتباهاتم افتادم و دلم سوخت برای اینکه اینقدر تنها بودم که کسی بمن نگفت باید چکار کنم و چکار نکنم،بیاد آوردم که خیلی از تصمیماتی که الان مهم و در گذشته برایم بی اهمیت بود را یک شبه گرفتم و بعدا هم کسی کارم را نکوهش نکرد،کسی اهمیتی نداد و باعث شد اشتباهات زیادی انجام بدهم که منجر شد الان اعصابم بواسطه برخی از آنها خرد باشد...
بیاد دوستان تازه ای افتادم که بنابر دلایلی به سمتم آمده بودند و وقتی کارشان تمام شد رفتند پی کار و زندگی خودشان...دلم شکست از حادثه ای که اخیرا برایم رخ داده و دوباره بیادش افتادم و گریه کردم،آنهم سر کار!!!
نتیجه اینکه رئیسم فکر کرد خل شدم و گفت بروم خانه استراحت کنم ولی من نرفتم چون آنوقت باید یک جلسه محاکمه بسیار شدید را به ریاست مادرم تحمل میکردم!!!
امروز بهترم...امیدوارم همینجوری بمانم!!!
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/07/28ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
|
امروز طی یک عمل خسته قالب وبلاگم را عوض کردم و همچنین نام وبلاگم را نیز به همین صورت!!!
دیگر از وبلاگ قبلی خسته شده بودم و فکر کردم اینطوری میتوانم موضوع وبلاگ را هم تغییر بدهم،البته میتوانستم وبلاگ جدیدی هم درست کنم ولی نه تنها وقت و نه حوصله انجام چنین کاری را نداشتم بعدهم اگر اینکار را میکردم خیلی از بازدیدکنندگانم را از دست میدادم چون کسی معمولا حوصله پیدا کردن وبلاگ جدید را ندارد!!!
خلاصه امیدوارم از این به بعد هم همراهم باشید!!!
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/07/27ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
|
شاغل بودن بسیار سخت است،انسان آدمی دستش در جیب خودش باشد از آنهم سخت تر است و اینکه انسان آدمی با ماهی 300تومان زندگی کند غیرممکن!!!
ما روزها ساعت 9سرکار میرویم و ساعت6 بصورت افقی به خانه بازمیگردیم،اخر ماه مقداری حقوق که میگیریم بدست مادر گرامی میسپاریم که برایمان اندوخته سکه بخرد و اندکی که باقی می ماند در عرض جیک ثانیه نابود میشود و یا خورده میشود و یا یک بلایی به سرش میاید که خودمان هم نمیدانیم،کار خاصی نمیکنیم،مثلا میرویم بازار قدم میزنیم...خود بخود تمام میشود!!!
میزان کار ما اندکی رو به فراوانی است،ما را اینجا آچار فرانسه نامگذاری کرده اند،ما با یک دست تلفن جواب میدهیم،با دست دیگر امکان سنجی پر میکنیم و حواسمان به اکانتیگ و پوتی و هزار درد و مرض دیگر را کنترل میکنیم و همزمان مشترک هم که میاید باید به چرندیاتی که در مورد فیلتر بودن facebook میزند گوش بدهیم و لبخند بزنیم و حرفی نزنیم...خداوندا به تمام user های ما عقلی سالم عطا بفرما الهی آمین!!!
+ نوشته شده در شنبه
1388/07/11ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط سیاهپوش
|