تبليغاتX
~~~~هپروت~~~~
این رویای من است،در رویای من انسانها جایی ندارند!!!
 یادش بخیر...
یادش بخیر،دوران دانشجویی چه دورانی بود...دیروز تولد یگانه دکتر کریمی عالم بشریت بود و بهمین مناسبت ما به وی زنگ زدیم و صحبت کردیم و تبریک گفتیم و آمار گرفتیم و خیلی خاطرات شیرینی مثل در باران ماندن و عملیات ایران را مرور کردیم و همچنین در مورد دکل و اینجور چیزها نیز صحبتهایی به میان آمد!!!
در دوران دانشجویی مبحثی بود بنام "اعتراض به نمره" که به نوعی جوک مبدل شده بود...این مبحث بدین صورت بود که خود شیرینهای کلاس وقتی نمره 19.75 میگرفتند به استاد آویزان میشدند تا 20بگیرند...بعد ما دانشجویان همواره در کلیه صحنه ها حاضر هم یادگرفتیم و در هر صورت آویزان استاد میشدیم که استاد نمره بده و استاد مرحمت میکرد مثلا 10ما را میکرد 9.75 و ما از اجداد وی یاد همی میکردیم...حالا من امروز در روزنامه یک مبحثی خواندم در مورد اعتراض یک بنده خدایی به یک جایی...و خواندم که آن آقای مسئول یک جایی گفته تازه از میزان قبلی هم کمتر شد...یکدفعه یاد این نمره های دانشجویی افتادم...یادش بخیر...عجب دورانی بود!!!

|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در جمعه 1388/04/05
 سایه...
من سالها قبل بخاطر اتفاقی که برایم افتاد سوگند خوردم که هیچگاه مانند انسانها رفتار نکنم،مانند انسانها نباشم و حتی نحوه فکر کردنم را نیز مانند آنها نکنم،من همه چیزم را تغییر دادم،حتی برخی احساسات غیرمفید را که مرا دقیقا مانند انسانها میکرد نیز از بین بردم ولی حالا یک گلوله بزرگ در گلویم احساس میکنم،میگویند این بغض است،چیز مسخره ای است تمام حواسم را بخودش جلب کرده و من میخواهم آزادانه فکر کنم و از این بند انسانیت رها باشم...چرا باید انسان باشم؟چه خون همنوعم را بریزم؟که از همنوعم بیزار باشم؟که تنها به فکر دراوردن ثروت و بدست آوردن قدرت باشم؟من نمیخواهم انسان باشم چون این چیزها مسخره است...اوضاع کنونی مسخره است...ما تا همین دیروز هموطن و حالا دشمن هستیم،یکی از دوستان اینترنتی من با افتخار تعریف میکرد که با ماشین نزدیک بوده یک بسیجی را زیر کند،یکی دیگر با شوق از چگونگی آتش زدن موتور یک بدبختی تعریف میکند و آن یکی با حسرت میگوید دیشب نزدیک بوده یکنفر را بکشد...واقعا چه حسرت انگیز،چه رغت بار!!!
من اوایل این ماجرا به همه چیز به دید درست نگاه میکردم...الان به این نتیجه رسیدم که باید کنار بکشم،من سالها از انسانها بدور بودم و حالا هم باید بدور باشم...میخواهید مرا ترسو یا هرچیزی خطاب کنید ولی طاقت دیدن جان دادن یک انسان را ندارم...من از روزی که فیلم ندا را دیده ام تمام مدت بوی خون احساس میکنم و من از بوی خون بیزارم!!!

|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در دوشنبه 1388/04/01  |
 تسلیت
من به خانواده کشته شدگان حوادث اخیر تسلیت میگویم و امیدوارم خداوند به آنها صبر و هوشیاری عطا کند،امیدوارم هیچگاه خون این بیگناهان را فراموش نکنیم،امیدوارم قاتلین آنها که رباتهایی بی مغز هستند که تنها دستورات را کور کورانه اطاعت میکنند به سزای عمل حیوانی خود برسند...مجازات کردن مبحثی است که در تخصص هرکسی نیست...هرکسی لایق مجازات شدن نیست...دختری که گوشه خیابان ایستاده گناهی ندارد که به ضرب گلوله آنهم جلوی چشمان پدرش کشته شود،مادری که در خانه نگران شوهر و دخترش است چرا باید الان سیاهپوش و شوکه به عکس دختر جوانش که به ناحق کشته شده خیره شود؟گناه او چیست؟!
اگر قصد مجازات کردن است کسانی را مجازات کنید که بانکها را آتش میزنند و بیجهت همه چیز را ویران میکنند،چرا به طرف مردمی شلیک میکنید که از خون خودتان هستند؟برادران و خواهرانتان را چرا میکشید؟آیا اینها دشمنان خونی شما هستند؟!
من تا امروز باور نمیکردم کسی کشته شده باشد،امروز به چشم خودم دیدم...این وحشتناک بود!!!
|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در یکشنبه 1388/03/31  |
 وضعیت خسته
ما روز انتخابات زیر باران باید رفت را میدانیم،ولی رفتیم رای دادیم،کلی هم خیس شدیم،خیلی هم رعدوبرق دیدیم خیلی باحال بود قرمز بود صورتی بود کلا خداوند یک حال اساسی بما داد،بجایش فردایش یک احساسی بما دست داد تو مایه های بقل کردن دکل برق فشار قوی،انسان آدمی با دیدن تلویزیون درجا سکته میکرد!!!
صبح ما معمولا از خواب بیدار میشویم کلاغها هنوز خواب هستند...آنروز ما 10شب خوابیدیم و صبح زود ساعت 4 تشریف بردیم ستاد که خیرسرمان جشن بگیریم...بعد نتایج اعلام شد،بعد احساسی بما دست داد که وقتی انسان در آفتابه شیرموز میخورد چنین حالتی به وی دست میدهد،بعد یکی از بچه ها قاتی کرد و مقداری حرفهای خاص که کودکان بالای 90سال میزنند زد...بعد خرتوخر شد!!!
یکی از دوستان که اندکی اعصابش خراب است یکدفعه داد کشید بعد فریاد کشید و بعد سوار ماشین شد رفت خیابان همراه دیگر دوستان داد کشید...عصر او کاملا خفه شده بود اینقدر که جیغ زده بود!!!
ما کلا آنروز خسته بودیم،ما صبح دوستان گفتند بیا ما تو را برسانیم سرکار،ما در راه تصادف کردیم و دعوا شد و ما با آژانس امدیم سرکار،ما خیلی آنروز دلمان میخواست یکی بیاید ما او را بکشیم اندکی آسوده شویم...از آنروز به بعد بدبختی شروع شد،روز بروز وضعیت بدتر میشد تا اینکه این وضعیت به کوچه همیشه آرام ما که وقتی کلاغها قارقار میکردند بقیه میگفتند هیس هم رسید و ما 2شب پیش خواب بودیم خبر مرگمان و یک عزیزی یک عدد گاز فلفل انداخت در حیاط،فلفل خوب است،خوشمزه است،من دوستش دارم ولی احساس خاصی نسبت به گازش ندارم و این کولر کلا این گاز مبارک را کشید بداخل واحدها و هر 10 واحد بحالت اغما از مجتمع زدند بیرون،حالا بحث خاموش کردن این پوکه مسخره خودش یک طنز 90شبی بود!!!
یکی میگفت آب بریزیم روش،یکی میگفت آتشش بزنیم،یکی میگفت دفنش کنیم،یکی میگفت فاتحه یادت نرود،یکی رفته بود خیابان داشت پرتاب کننده را با بیل میزد چون دختر 3ساله اش کارش به بیمارستان کشید!!!
خلاصه وضعیت مسخره ای بود،اخرش هم پوکه دودزا را پرت کردیم توی خیابان،صبح که رفتیم در خیابان دیدیم محله ما اندکی با خاک یکسان شده،مقدار یک عدد ماشین سوخته بود،میدان فاقد هرگونه سنگ شده بود-من به عنوان یک زمین شناس به این وضع اعتراض میکنم-یک کانکس نیروی انتظامی مفقود شده از یابنده تقاضا میشود وی را برگرداند سرجایش و خلاصه خیلی بدجور میدان نابود شده بود،گفتیم عجب و آمدیم اداره و دیدیم بانک نزدیک شرکت ترکیده و فاقد شیشه شده درب ورودی و خیلی خرتوخر بود و هنوز هست و خواهد بود گویا،خدا بخیر کند!!!

(نکته: وقتی آدم در خواب در معرض حمله قرار میگیرد خیلی وحشتناک است،من اولش فکر میکردم زلزله آمده و من کور شدم و حالا ربطش چه بود نمیدانم فقط سه ساعت تمام از شدت ترس گریه کردم...باورم نمیشود من گریه کردم!!!)

|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در سه شنبه 1388/03/26  |
 آدمها...

انسانها موجودات مسخره ای هستند،همه از یک خون و گوشت و پوست هستند،نژادشان یکی است و مانند حیوانات وحشی به هم میپرند...انسانها تقلب میکنند،دروغ میگویند،جنایت میکنند،همنوع خواری میکنند و دیگران را حساب نمیکنند...این مسخره نیست؟خداوند ما انسانها را برای این آفرید؟!
من به آدمها نگاه میکنم و درک نمیکنم...مانند فیلمی کسل کننده تنها نگاهشان میکنم...

|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در یکشنبه 1388/03/24  |
 فصل انتخابات
فصل،فصل انتخابات است،ما به همراه دیگر رفقا به میرحسین موسوی رای میدهیم بطرز شدیدی!!!
دوستان یکروز یقه ما را گرفتند از سر کار بردند به ستاد میرحسین موسوی و دستبند سبز بدست ما بستند و نمک گیرمان کردند و جوگیرمان کردند و کلا ما از همان اولش هم دلمان میخواست به میرحسین موسوی رای بدهیم ولی بدین دلیل که ما با همه چیز حتی خودمان لج میکنیم پس گفتیم نخیر ولی تقدیر اینگونه بود که ما بیخود میکنیم بخودمان لج میکنیم!!!
ما تا ساعت 6عصر سرکارمان هستیم و بعدش میرویم در ستاد فعالیت مثبت و منفی و اینها میکنیم و تراکت پخش میکنیم و دستبند پخش میکنیم و با بچه ها سوار ماشین میشویم و در خیابانها چرخ میزنیم و ساعت 12 شب بصورت جنازه به خانه میرسیم و میخوابیم!!!

بما حقوق دادند و ما رفتیم کلا طلا خریدیم و طلا گران است بجان خودم!!!


|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در یکشنبه 1388/03/10  |
 زمین شناسی گرایش تفکیک سنگ پا از کنگلومرا-واحد نوک کوه قاف
هم اکنون که من در خدمت شما عزیزان هستم جواب فوق اعلام گردیده شده است،تمام رتبه های ما یکمی بالاتر از رتبه مجاز اعلام شده است،این یکمی در حد 1000 تا 3000 در نوسان است،دو درس دیرینه و اقتصادی را که ما در خواب بودیم نیز 0اعلام شده است،همچنین ایران را 11- زده ایم،ما زحمات فراوان کشیدیم در باب فوق!!!

تنها رشته ای که اینجانب مجاز اعلام شده ام با حدودا 300عدد اختلاف زیست محیطی است،در تهران زیست محیطی موجود همی نمی باشد چون بجز درخت تبریزی و چنار وسرو و شمشاد گیاه دیگری در تهران توانایی رشد ندارد پس قبولی ما با زپلشک فرق چندانی ندارد!!!
ما خیلی شادمانیم که اینقدر شانسی الکی بیخودی قبول شدیم و خیلی بدبختیم که تبریز هم نمیتوانیم برویم،این بدبختی است،این مصیبت است،این (...)!!!

|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در شنبه 1388/03/02  |
 جومونگ،برنامه های آموزنده تلویزیون،نمایشگاه کتاب و ماهواره امید
آیا میدانستید آخر جومونگ با کی ازدواج میکند؟نه؟اگر نمیدانید به دوستانتان بگوئید پیامکش را برایتان ارسال کنند!

آقا ما به فرهنگ ژاپن و کره به طرز فجیعی علاقمند هستیم،بخصوص به بخش خوراکی های لذیذی مانند دانگو و رامن و اونیگیری و بخصوص سوشی با سس فراوان سویا،بخصوص تر اگر جلبکش هم حسابی سرخ شده باشد!!!

(توجه: ما در حال دانلود یک فیلم 1گیگی هستیم با سرعت 300در تورنت،ما به اینترنت علاقمند شدیم وحشت!!!)

اما من نمیدانم چرا چند وقت است آنتن خانه ما افتاده در...جوراب جومونگ،آقا میزنیم اخبار ببینیم،در مورد گم شدن آن هدبند جینگولی جومونگ خبر پخش میکند،میخوابیم سوسانو میبینیم،میرویم صبحانه بخوریم اون آقاهه که گوشت خام میخورد میاید جلوی چشممان از زندگی سیر میشویم،کل افراد خانواده قبلا جومونگ تماشا میکردند،ما صدای وی را میشنویم یاد کوتلاس می افتیم-خوره های انیم میدانند یعنی چه-اما کوتلاس کجا این چشم بادامی کجا!!!
البته در اینکه وی یک انسان بسیار جیگر است شکی نیست و کلا برادران کره جنوبی جزو زیبارویان هستند ولی وقتی آدم هرروز چلوکباب بخورد کم کم حالش از این غذای مفید بهم میخورد،درست نیست؟پس اگر ما قسمت 9760560570657904 جومونگ را ببینیم یک همچنین حالتی بما دست میدهد،ما از صدا و سیما خواهش میکنیم بجای جومونگ هاچ نشان بدهد،حداقل هاچ با هر کس سرراهش قرار گرفت....بله!!!

*نمایشگاه کتاب*

نمایشگاه کتاب امسال به طرز خوفناکی شلوغ بود،یعنی شلوغ نبود...تصور کنید کل مردم تهران جمع شوند یک تصادف تماشا کنند،نمایشگاه هم یک چنین وضعی بود...حالا الان این سئوال در اذهان عمومی بوجود میاید که چه ربطی داشت،عرض میکنم!!!

وقتی یکجایی تصادف میشود همه میدانند که باید بایستند و تماشا کنند،در غیر این صورت صحنه تصادف را از دست میدهند و بعدا باید کلی دنبال بلوتوثش بدوند،بعدهم اگر ما نایستیم جنازه را تماشا کنیم پس چکار کنیم؟ مگر جنازه پفک نمکی است که در هر مغازه ای پیدا شود؟!
خلاصه اینکه انسان آدمی در مواقع تصادف لازم و واجب است که در کار امدادرسانی و مباحث دیگر جوری اختلال ایجاد کند که در دنیا نظیر نداشته باشد...در نمایشگاه هم همینطور بود،یک عده ایستاده بودند و تکان نمیخوردند،گویی یک تصادف خفن بوقوع پیوسته و همه مشغول تماشا هستند،بعد میرفتیم جلوتر میدیدیم دارند به این چاقوها که هویج را به نحو خاصی میبرد نگاه میکنند،احتمالا نمایشگاه کتاب است هم گویا!!!
مترو وسیله ای است سریع برای حمل و نقل آدمیان،این آدمیان هنوز عده ای نحوه استفاده از مترو را نیاموخته اند،این عزیزان نمیدانند که پسر خرس گنده 16ساله اش را نباید داخل واگن بانوان بیاورد که یک همچنین موقعیتی بوجود بیاید و آن خانمه آنجوری بزند توی صورت پسره و دعوا بشود و گیس و گیس کشی راه بیفتد درست وسط ایستگاه و خوب درست نیست،میگویند خانمها وحشی هستند،نمیگویند که آقای محترم....بله!!!
یک عده حتی استفاده از اتوبوس را هم بدبختانه بلد نیستند،سوار میشوند،روی صندلی طبق یک قانون قدیمی دونفر جا میشوند،پس وقتی یک کودک بدبخت همراه مادرش روی صندلی نشسته دلیلی ندارند ان خانمه که هفده مدل خودش را درست کرده بود آنجوری جیغ بزند که بچه (....) را بلند کن من بنشینم...یا با کیفش از قصد هی توی سر من بدبخت بکوبد بعد با قیافه مظلوم بگوید "اوا خاک عالم خانم شرمنده،حالا من پام درد میکنه میشه بشینم؟!"

تصور کنید این عزیزان تشریف بیاورند نمایشگاه،میشود همان خرتوخری که ذکرش رفت،میشود همان خانمی که وسط نمایشگاه در سالن شبستان سفره پهن کرده بود با خانواده داشت ناهار میخورد و در جواب حراست گفت بیرون آفتابه،میشود همان خانمه که کنار من در مترو جلوس فرموده بودند و احتمالا از دوران هخامنشی تابحال حمام نرفته بود و سیر هم خورده بود،میشود همان خرس گنده ای که در واگن خانمها به همه حرفهای خاصی میزد و حرکات خاصی میکرد و کلا خاص بود،یک آقایی در اتوبوس روبروی من نشسته بود کلا خصایص بود،یکی در نمایشگاه از راه رفتن فقط تنه زدن بلد بود و شماره در کیف آدم انداختن،و کلا موارد زیادی وجود داشت مثل یکی که امده بود سالن کودکان فقط به بانوان نزدیک میشد!!!

*ماهواره امید*

مدل ماهواره امید را در نمایشگاه گذاشته بودند،غرورانگیز بود البته اگر چرت و پرتهایی که در موردش ملت میگفتند میگذاشت ما یکمی احساس غرور کنیم،اینقدر جک همانجا راجع بهش شنیدیم اشکمان در آمد!!!

*برنامه های آموزنده تلویزیون*

"همش از اینترنت شروع شد...اصلا از همون لحظه اولی که صداشو شنیدم عاشقش شدم،نمیدونم چه جادویی تو صداش بود که دیوونم کرد...همیشه دوست داشتم کنارم باشه،دستامو بذارم روی دستاش و باهاش حرف بزنم،احساس خوبی بود...چشمام گاهی اوقات اشک میومد که مسلما از خوشحالی دیدنش بود،خیلی خوب بود ولی یکدفعه همه چیز خراب شد،یکدفعه بی خبر میرفت،میومد،کم حرف شده بود...من ازش پرسیدم چش شده ولی جواب درستی نمیداد...بالاخره هم یکروز گذاشت رفت،بعد مامائینا منو آوردن اینجا که بهش میگن دیوونه خونه،میگن من دیوونه شدم...من دیوونه ام؟من فقط عاشق کامپیوترم بودم!!!"

چند وقتی است تلویزیون برنامه های مستند آموزشی بسیار خفنی نشان میدهد،گفته های بالا از سخننان یک جوانی است که عاشق کامپیوترش شده بوده و با شنیدن صدای قیژقیژ اینترنت شیفته و شیدایش شده!!!
در این برنامه های آموزشی از اینرنت خیلی حرفهای خفنی زده میشود،همه ما خوره های اینرنتی میدانیم که چه سایتهایی خوب است چه سایتهایی بد است،یعنی قبلا میدانستیم الان هرجا میرویم فیلتر شده!!!
ولی والدین ما که نمیدانند،والدین من فکر میکنند من وقتی پشت کامپیوترم نشسته ام فقط دارم چت میکنم،وقتی برایشان توضیح میدهم فقط سر تکان میدهند و میگویند اینقدر چت نکن و کلی نصایح پدرانه و مادرانه بمن میدهند،بعد میایند این عزیزان در تلویزیون در مورد روابط اینترنتی صحبت میکنند و دیگر ما بدبخت میشویم،یکی از عواملی که ما آمدیم در isp کار یافتیم همین اینترنت بدون غرغر بود،نه کسی کاری به کارمان دارد نه چیز دیگری!!!


|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در یکشنبه 1388/02/20  |
 نمایشگاه معدن+نمایشگاه کتاب=عشق!!!
نمایشگاه سنگهای تزئینی و معدن و لودر و خاکبردار و اینجور چیزهای جینگولی از تاریخ 15تا18در محل سابق نمایشگاههای بین المللی برپا است،همچنان در همین زمان نمایشگاه کتاب هم برقرار است،این دو نمایشگاه جزو عقشولانه های ما محسوب میشوند بخصوص نمایشگاه سنگش!!!
در این نمایشگاه کلیه مراجعه کنندگان زمین شناس یا معدنی هستند،معدود عزیزان عمرانی هم دیده میشوند که ما کاری به کارشان نداریم،ما زمین شناسان در انی نمایشگاه دوستان و آشنایان خود را یافته با زبان زمین شناسی با هم صحبت میکنیم،پارسال در نمایشگاه من بطور خفنی مهندس میلانی که یکی از بروبچس تهران شمال است را یافتم،این نمایشنامه واقعی است:
من:*فریاد*به،مهندس،چطوری چرت؟!
مهندس:*نیش باز*به دکتر،من خوبم تو چطوری کنگلومرا؟!
و بدین صورت ما با هم سلام علیک کردیم،کسی هم تعجب نکرد بجز بچه های عمران،این عزیزان از زمین هیچی نوفهمند!!!
ما امروز به نمایشگاه معدن میرویم تا سنگ و بازالت و لودر و تریلی 18چرخ و اینجور چیزهای ملیح و زیبا را تماشا کنیم،در صورتی که از فرط شادمانی یادمان رفت عکس بگیریم که هیچ ولی در غیر این صورت در حد تیم ملی عکس گرفته میاوریم دوستان حالش را ببرند!!!
|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در پنجشنبه 1388/02/17  |
 5سال پیش...
5سال پیش در چنین روزی،صبح زود ساعت 10صبح که من هنوز خواب بودم چون سخت مشغول درس خواندن برای کنکور بودم،یکی از دوستانم به خانه زنگ زد و اصرار کرد که مامان مرا بیدار کند،من بصورت کاملا صد در صد شاکی رفتم پای تلفن،صدای دوستم محزون و ناراحت بود...گفت سیما من واقعا بهت تسلیت میگم!!!
با خودم فکر کردم بازهم مسخره بازی اش گرفته،کلی با او دعوا کردم و دوباره خوابیدم،نیم ساعت بعد معلمم تماس گرفت و گفت "سیما شنیدم آقای صابری فوت کرده،واقعا تسلیت میگم!!!"

با خودم فکر کردم کل مردم خل شده اند،روز جمعه یا یکروز تعطیل بود که موسسه کسی نبود،زنگ زدم به تنها شماره ای که از آقای زراندوز داشتم،صدایش برخلاف همیشه فوق العاده ناراحت بود...گفت آقای صابری شب قبل یا همان صبح زود دقیقا یادم نیست فوت کرده...روز وحشتناکی بود...من باورم نمیشد و همه زنگ میزدند و تسلیت میگفتند،دلم میخواست تلفن را تحت یک زاویه سینوسی پرت کنم توی حیاط!!!
فردا برای مراسم خاکسپاری رفتم،روز بدی بود...خیلی بد...جوری بود که خاطره ناراحت کننده اش هیچوقت از ذهنم بیرون نمیرود و هرسال دوباره همان احساس دردناک برایم زنده میشود...امروز روز معلم است،معلمین و اساتید گرامی روزتان مبارک...امیدوارم همیشه پاینده و سربلند باشید...یاد آقای صابری گرامی،دلم برایش تنگ شده!!!

|+| نوشته شده توسط سیاهپوش در شنبه 1388/02/12  |
 
 
بالا